تبليغاتX
ستایش
ستایش
قالب وبلاگ

وای امروز صبح چه برفی می اومد . واقعا امروز از اون روزهایی بود که خیلی خیلی زیاد دوست داشتم پیش ستایش باشم. اونو نبرم مهد. یه چای داغ باهم بخوریم. ناهارم آش خوشمزه ای بپزم و دو تایی بخوریم و بعدش یه خواب نیمروز دلچسب. وای چه قدر دلم می خواست این طوری باشه ولی باید می رفتم اداره . زنگ موبایلمو تنظیم کرده بودم روی شش و نیم. زنگ زد . پیش خودم گفتم  ۵ دقیقه بخوابم. ساعت شد یه رب به هفت . گفتم حالا ۵ دقیقه دیگه بخوابم .ساعت شد  ۷ و بعد هفت و نیم. وای چه قدر که تنبل شدم . ولی بلند شدم و اومدم اداره و ستایش خانوم قراره بره پیش مامانم چون امروز نذری داره و منم بعد از اداره باید برم اونجا کمک.

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 10:47 ] [ یک مامان ] [ ]

الان دو سه روزی میشه که صبح ها ستایشو به صورت مدوام و منظم می برم مهد. اولش کمی نق نق می کنه ولی وقتی اونجا میره خیلی خوب با شرایط وفق ژیدا می کنه و سازگار میشه. دیروز وقتی داشتیم می رفتیم مهد متوجه شدم که سرکوچه مهد ستایش یه خانه فرهنگ هست که انواع و اقسام کلاس ها رو داره از جمله خانه اسباب بازی برای بچه ها . به خاطر همینم دیروز بعدازظهر بعد از مهد تصمیم گرفتم ستایشو ببرم خانه اسباب بازی و حدود نیم ساعتی اونجا بودیم و با بچه ها بازی کرد. ماشین سواری ِ سر سره بازیِ الاکلنگ و توپ بازی و .... از دیگر بازیهایی بود که ستایش انجام داد. بعدش اومد پیشم گفت: مامان مامان استه اونه . یعنی خسته هستم بریم خونه .فکر می کنم خیلی بهش خوش گذشت.

 

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 10:14 ] [ یک مامان ] [ ]

دیروز دومین روزی بود که ستایش خانوم مهد می رفت و من از شب قبلش وسایل و لباساشو آماده کردم و به بابایی سپردم که حتما تا قبل ۱۰ مهد باشه. اولش کمی مقاومت کرده بود و همش به بابایی می گفته لا لا . خلاصه ستایش خانوم اماده میشه و در مسیر مهد کودک برای بابا علی یه سوپرایز اساسی داره و روی باباش ج ی ش می کنه بعد از ورودش کمی گریه می کنه اما بعدش خیلی آروم بوده و به گفته مریم جون (مربی مهد) خیلی خوب تونسته بود با بچه ها جور بشه و خودش رو با محیط وفق بده. البته من دیروز چند بار زنگ زدم و پیگیر بودم . بعدازظهر که رفتم دنبالش تا منو دید زد زیر گریه ولی خیلی زود ساکت شد و توی حیاط مهد کمی بازی کرد و بعد رفتیم خونه. شب هم تقریبا ساعت ۸ خوابید تا صبح . دیشب خیلی کم دیدمش دلم براش تنگ شده .

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 9:50 ] [ یک مامان ] [ ]

دو هفته گذشته از نظر من پر از استرس و سختی بود. ماجرا از نیومدن پرستار ستایش شروع شد. واقعا من معنی تعهد و قرارداد رو نمی فهمم که بعضی ها اصلا بهش پایبند نیستند و هر کسی که به ما رسید دقیقا از همین دسته آدمها بود و از سال گذشته که من برای ستایش پرستار گرفتم دقیقا وسط قرارداد دیگه نیومدن. یکی همسرش رو بهونه کرد اون یکی بچه اش رو بهونه کرد و بالاخره سومی هم گفت که داره میره اصفهان و دقیقا همشون دست منو وسط زمستون گذاشتن توی پوست گردو و همه برنامه ریز هامو بهم زدن و فقط استرس به من وارد کردن .  من تصمیم داشتم که ستایشو از فروردین 91 بذارم مهد کودک اما نشد. حالا ادامه ماجرا که این خانوم محترم روز سه شنبه دو هفته پیش به من گفت که من از شنبه نمیام و صحبتهای من برای موندن ایشون هم افاقه نکرد و ایشون رفتن و من موندم که ستایشو چه کار کنم. اولین کاری که کردم یکی دو جا مهد دیدم که اصلا خوشم نیومد  تا این که یکی تقریبا نزدیک خونمون پیدا شد که نسبت به جاهای دیگه بهتر بود و ناچارا اونجا رو انتخاب کردم و دو سه باری رفتم سر زدم و با مادر بچه ها و مربی  و مدیر مهد صحبت کردم و بالاخره روز دوشنبه گذشته ستایشو ثبت نام کردم . البته شب قبلش هم گواهی سلامت و این جور چیزها رو هم از دکتر ستایش گرفتم که ستایش یه کم حالت سرماخوردگی داشت ولی خیلی شدید نبود . خلاصه دوشنبه ستایشو بردم مهد و همه چی خوب تا بعدازظهر . اما از بعدازظهر همون روز کم کم  تب کرد و به بالای 38 درجه رسید. اون شب تقریبا با همسرم بیدار بودیم و تبشو با پاشویه،  قطره و ... پایین آوردیم ولی این تب تا فردا شبش ادامه داشت و دوباره بردیمش دکتر و این بار علاوه بر همه درمان هایی که برای کاهش تب ستایش انجام می دادیم خوردن قرص دیازپام برای جلوگیری از تشنج اضافه شد بازم اون شب من تقریبا تا صبح بیدار بودم و مواظب بودم که ستایش تشنج نکنه.  خدا رو شکر صبحش کم کم تبش پایین اومد اما سرفه های خیلی شدیدش ادامه داره و ستایش این چند روز مهد نرفت. بعد از اون خودم شدیدا سرما خوردم و منم جمعه شب راهی بیمارستان شدم و هنوز بیماریم ادامه داره و توی این چند روز آقای همسر و مامانم با این که خودش هم شدیدا سرماخورده بود ، خیلی مواظب ما بودن و ازشون ممنوم. اگه خدا بخواد  و ستایش خوب بشه از فردا میره مهد کودک تا ببینم خدا بعدش چی می خواد . امیدوارم ستایش بتونه با محیط جدید انس بگیره و اونجا با بچه ها دوست بشه البته توی اون یه روزی که رفته بود مهد یه دوست به اسم عسل پیدا کرده بود و همش می گفت عسل.  ستایش کلمات جدیدی یاد گرفته ایتاب (کتاب)، توتپق (تخم مرغ ) ، ایباس (لباس) ، عموجون .   

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 10:4 ] [ یک مامان ] [ ]

بابایی ستایش سه روزه رفته یه سفر کاری و تا دو سه روز دیگه برنمی گرده. حالا ستایش خانوم ما خیلی دلش برای بابایی تنگ شده و با کوچکترین صدای در میگه بابایی اومد. البته ما از دیروز بعدازظهر اومدیم خونه خودمون و وقتی دورمون شلوغ بود زیاد جای خالیشو احساس نکردیم اما واقعا توی خونه جای همسر جان خالیه.

یه دوره جدید در زندگی ستایش رخ داد و اینکه ستایش دیگه شیر مادر نمی خوره البته خیلی برای من سخت بود و کلی گریه کردم چون خودم به این وضعیت خیلی عادت کرده بودم که ستایش موقع خواب توی بغلم بخوابه و اونم یه وابستگی شدیدی داشت که فکر می کنم برای اونم کمی سخت باشه به هر حال اون الان دو سالش شده و دیگه باید مستقل می شد.  

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 9:17 ] [ یک مامان ] [ ]

امسال سومین سالی هست که شب یلدا سه نفر هستیم. امسال با یلداهای دو سال قبل خیلی فرق داره چون ستایش خانوم هم راه میره و هم با شیرین زبونی هاش این شب طولانی رو برای ما شادتر می کنه. بزودی عکس هاشو می ذارم .

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 11:13 ] [ یک مامان ] [ ]

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 10:32 ] [ یک مامان ] [ ]

ستایش خانوم الان چند روزی میشه که رفته توی 3 سال و برای خودش کلی خانوم شده. انشاالله بعد از هفت امام می برمش آتلیه و به زودی عکس های خوشگلش رو می ذارم.

هفته گذشته خیلی هفته خوبی بود چون من چند روز تعطیل بودم و همه وقتم رو برای ستایش گذاشتم. یک روز هم با هم رفتیم مرکز بهداشت. خانوم دکتر گفت دیگه شیرش قطع بشه و فقط شیر پاستوریزه بخوره. عزیز دلم وزنش 11 کیلو و 800 گرم و قدش 87 سانتیمتر شده که وزنش کمی باید بیشتر بشه. بعد از مرکز بهداشت هم رفتیم پارک و ستایش کلی تاب سواری و سودسوده (سرسره ) بازی کرد و کمی هم پیاده روی کردیم روز خیلی خوبی بود.

الان دایره کلمات ستایش خیلی زیاد شده و کلمات زیادی میگه اما هنوز اشتباهاتی داره . کلماتی که الان توی ذهنم هست اینا هستند .

مامان ، بابا، باباجون، مامان جون، نون، آب بده، بیا، جیش ، ایناها، بادون (بارون) ، اوناهاش، باباش، علی جون، دایی، عمو، عمه، نه، نانایی، هاپو، هاپ ، باشه، آده (آره) ، باد(بادکنک)، یایی (چایی)، داغ، اوف ، مامان ناز، موش، دست، پا، بس (بستنی) ، پایین، درد ، بات (باتری) ، مایی (مائده)، جوجو، س (سلام) ، بی (خوبی) ، نام نام( غذا) ، یویو (شیر) ، چاجو(چاقو) ، بله ، توپ، ققلی ، د د ، ماشادا ( ماشالله) ، مرسی، مامانا، دو دو ، یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج، شیش ، هفت، هشت ، نه ، ده ، نی نی ، دالی ، من ، سسایش (ستایش) ، لا لا، بد ، ات ، پاشو، بای ، بازی، سعید، بهید( وحید)، حمید، تج (تورج) ، نیست، داد، لاک، بشین، علی جون بیا، به به، تاب تاب باسی ، مامان ناز، نازی، ادو (الو)، پول، پاس (پاستیل) ، آداس( آدامس) ، سرد شد، هنونه ، موز،  بع بعی ، خودوس( خروس)، آش، نو نو ، عس (عروسک) ، داداش، ناننجی (نارنجی)، آها، اییار (خیار) ، گوجه، ماشین، آب بازی ، برو، جول (گل) ، پا، آباد( آفتاب ) توش (ترش) ، نوز (نخود) ، مددسه ،   عکس ، بدا (بعدا) ، حموم، زیاد، اوشت(گوشت) ، آشدال (آشغال) و ....

 

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 12:14 ] [ یک مامان ] [ ]

ستایش خانوم دو روز دیگه یعنی 15 آذر ساعت 12 و 15 دقیقه ، 2 سالش تموم میشه و وارد 3 سالگی میشه. امسال روز تولد عزیز دلم مقارن شده با عاشورای حسینی  و به همین خاطر برای ستایش تولد نمی گیرم . اما تصمیم دارم بعد از عاشورا ببرمش آتلیه و ازش عکس بندازم.  دیروز ستایشو به خاطر سرماخوردگیش بردم دکتر که وزنش 11 کیلو و ۸۰۰ گرم و قدش 87 سانت شده و آقای دکتر گفت وزنش کمه اما به نسبت وزن اولیه که یه کوچوی 2 کیلو 200 گرمی بود خیلی خوبه. دکتر همچنین گفتش که قطره آهن،  مولتی ویتامین و شیر مادر قطع بشه.  

اصلا باورم نمیشه که ستایش دو سالش تموم شده . خیلی زود گذشت با همه سختی ها و شیرینی هاش. خدا خیلی بهم کمک کرد . امیدوارم که از این به بعد هم بتونم با سختی هاش کنار بیام هر چند روزهای سختش گذشته و از خدا می خوام که به من و همسرم این توان رو بده که والدین خیلی خوبی برای ستایش باشیم و دختر خوبی تربیت کنیم و تحویل اجتماع بدیم. آمین .

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 11:45 ] [ یک مامان ] [ ]

امروز ۵ روزی میشه که به محل کار جدیدم در خیابان شهید بهشتی نقل مکان کردم. البته بعد از ادغام چند وزارتخانه قرار بود که به خیابان آزادی برم ولی در نهایت تصمیم بر این شد که واحد ما در  خیابان شهید بهشتی باشه. هنوز به شرایط موجود عادت نکردم و نتونستم خودم رو وفق بدم به خصوص به مسیرش که مجبورم فقط با مترو تردد کنم و شلوغی مترو واقعا اذیتم می کنه . امیدوارم که هفته دیگه بهتر بشم. برای ستایش فرق چندانی نکرده البته تصمیم داشتم که اگر ساختمان آزادی برم ستایشو با خودم مهد ببرم که قسمت نشد. اما در عوض وقتی خونه می رسم فقط به عشق ستایش شرایط موجود رو تحمل می کنم و همواره سعی ام بر اینه که نبودم رو براش جبران کنم. پریشب اونقدر با هم بازی کردیم  که نفسم به شماره افتاد. از بازی موش موش گرفته تا عمو زنجیر باف، اتل متل توتوله و قایم موشک بازی. بعدش که می خوام کمی رفع خستگی کنم میاد با دستش بهم می زنه و میگه مامان مامان و  به بازی مورد نظرش اشاره می کنه و دوباره این پروسه شروع میشه .     

[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 10:53 ] [ یک مامان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اسم من ستایش خانومه. من 15 آذر 88 همزمان با عید غدیر خم ساعت 12 و 15 دقیقه ظهر وارد دنیای مامان و بابام شدم.
امکانات وب
فروش بک لینک


ساعت فلش

mouse code

كد ماوس

كد تقويم

قالب وبلاگ

کد نمایش آب و هوا

کد نمایش آب و هوا


Pichak go Up