تبليغاتX
ستایش

دیشب از اون شبهایی بود که خیلی بد خواب شده بودم اما توی اون ساعت های کمی که خوابیدم خواب یه دختر خوشگل رو دیدم با صورت گرد و موهای مشکی یه طرفه با لباس سبز خوشرنگ. چه قدر ماه بود این دخترک. وای خدا دارم لحظه شماری می کنم برای اون روزی که دخترم رو در آغوشم بکشم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:1  توسط یک مامان   | 

الان من تو اداره دارم کارهامو انجام می دم. یه لحظه خیلی دلم برای دخترم تنگ شد. طبق گفته پزشکم، دخترم یک ماه و ۱۳ روز دیگه می یاد. دارم برای اون روز لحظه شماری می کنم. دوست دارم زودتر بذارمش روی شونه هام و تکونش بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:59  توسط یک مامان   | 

توی این دو سه روز حسابی سرماخوردم و گلو درد بدی داشتم. یادم می یاد وقتی کوچکتر که بودم هر موقع سرما می خوردم مامانم برام آش و سوپ درست می کرد و حسابی آب لیمو شیرین و پرتغال برام می گرفت تا خوب خوب بشم. اما توی این دو روزی که مریض بودم به خاطر سرما خوردگی برادرم نتونستم خونه مامان اینا برم و خودم از خودم  پرستاری کردم. صبح که بلند می شدم اول یه لیوان شیر  گرم می خوردم و بعد هم برای ناهارم سوپ درست میکردم و توی این فاصله لیمو و پرتغال فراوان می خورم تا خدای نکرده آسیبی به خانم کوچولویی که توی شکمم دارم نرسه. ولی چه قدر دوست داشتم پیش مامانم باشم . الان با این که ۳۰ سالم شده ولی هنوز به آغوش گرم مادرم احتیاج دارم. ایشالله خدا همیشه برام نگهش داره.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:17  توسط یک مامان   | 

امروز ۲۸ مهر روز تولد حضرت معصومه (س) و روز ملی دختران است. این روز رو به همه لیلی های سرزمین ایران به ویژه لیلی خوشگل خودم که هنوز تو شکم مامانی هست تبریک می گم.

دخترم روزت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:17  توسط یک مامان   | 

دختر خوشگلم روز جمعه از سومین سفرش هم برگشت.

روز چهارشنبه من و بابای دختر خانوم خیلی حوصلمون سر رفته بود. با خودمون فکر کردیم تا قبل از این که دختر نازمون بیاد یه سفر دو نفره بریم. هر چند ما بازم ۳ تا بودیم. برا همین هم پنجشنبه صبح به سمت شمال حرکت کردیم . البته من خیلی استرس داشتم چون میگن سفر در ماه هفتم خیلی خطرناکه ولی من خیلی مواظب بودم. بابای دختر طلا هم هر یک ساعت یکبار نگه می داشت تا من کمی قدم بزنم. احساس خوبی داشتم . این سفر برام خیلی لازم بود تا آمادگی بیشتری برای اومدن خانوم خانوما داشته باشم. توی نوشهر هم رفتیم یه مرکز خرید. اولین لباس مهمونی عزیزم رو خریدم. وای خیلی خیلی خوشگله .

اون لباس رو اونقدر بوییدم و بوسیدم و شدیدا منتظرم تا اون رو در یکی از مهمونی ها تن دختر خوشگل و نازم بکنم.

خانوم ناز خیلی خیلی دوستت دارم  و من و بابا خیلی منتظرت هستیم تا زندگیمون رو شیرین تر از قبل بکنی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:37  توسط یک مامان   | 

احساس می کنم دختر قشنگم چند روزی هست که تقلای زیادی برای اومدن به این دنیا می کنه . چون طوری به شکمم لگد می زنه که انگار با اون پاهای خوشگلش می خواد شکمم رو پاره کنه و بیاد. با این که دلم برای عزیزم خیلی تنگ شده و من و باباش روزها برای اومدنش لحظه شماری می کنیم اما تا آذر ماه باید صبر کنه چون دوست دارم به موقع بیاد تا حسابی توپولی بشه.

عزیزم، دلم برات خیلی تنگ شده دیشب خوابت رو هم دیدم یه دختر خوشگل با چشم های طوسی ناناز

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:0  توسط یک مامان   | 

سلام به همه دوستای خوبم .

من الان شش ماه هست که توی شکم مامان لیلا هستم و چند وقتی هست که هی دارم شکم مامانم رو بشگون محکم می گیرم و بعضی وقتها هم که بیی تاب میشم بهش لگد می زنم  و می گم مامان من می خوام بیام پیش تو. ولی مامان لیلا و بابا جونم همش منو ناز می کنن می گن حالا زوده تو ۳ ماه دیگه باید صبر کنی و بزرگتر بشی بعد بیایی پیش ما. می دونم مامان و بابام خیلی دلشون برای من تنگ شده و دارن مقدمات اومدن منو فراهم می کنن .  

مامان لیلا برام چند تا کتاب شعر و داستان خریده و شبها که من می خوام بخوابم برام کتاب می خونه و بعضی وقتها هم موسیقی لایت گوش می ده تا به من آرامش بده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:21  توسط یک مامان   | 

سلام به همه

هفته گذشته من و دختر کوچولو و باباش رفتیم شمال . هوا خیلی خوب بود. احساس می کنم دخترمون هم خیلی خوشش اومده بود چون هی به شکم من لگد می زد وروجک. توی این چند وقت حرکاتش خیلی زیاد شده و توی شکمم خیلی شیطونی می کنه . شاید دوست داره زودتر وارد دنیای من و باباش بشه.

 الان دخترم تقریبا ۵ ماهش هست. باید ۴ ماه دیگه صبر کنم تا صورت ماهش رو ببینم.

دیروز هم با دخترم رفتم خونه یکی از دوستام که تازه پسرش به دنیا اومده خیلی خوش گذشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:31  توسط یک مامان   | 

سلام به همه

امروز خیلی خیلی خوشحالم . بعد از انجام آزمایشات مختلف دکتر گفت که جوجه ما سالمه سالمه . خدا رو شکر .

دیگه نمی گم جوجه. از این به بعد باید بگم دختر گلم تا یه اسم خوشگل براش پیدا کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 14:44  توسط یک مامان   | 

امروز یکی از بهترین  روزهای زندگیم بود و تونستم یکی از قشنگ ترین تصاویر زندگیم و هیجان انگیزترین صدای عمرم رو بشنوم.

امروز برای انجام سونوگرافی و تعیین جنسیت به بیمارستان رفتم و خانوم دکتر توی صفحه مانیتور دونه دونه شکل جنین رو برام توضیح می داد. یه ستون فقرات نازک و خوشگل داشت. دستهاشم رو کنار سرش جمع کرده بود. معده کوچولوش هم قد یه نقطه بود. متاسفانه به دلیل این که پاهاشو جمع کرده بود دکتر نتونست جنسیتش رو تشخیص بده و گفت چند هفته دیگه.  چون الان در ۱۵ هفتگی بود چندان مشخص هم نبود.

وای قشنگترین لحظه وقتی بود که صدای قلبشو گذاشت. مثل صدای سم اسب بود که به سرعت در حال دویدن بود و تند تند می زد. به دکتر گفتم چه قدر تند می زنه که گفت کاملا طبیعیه. 

امروز خیلی خوشحالم برای این که یکی از زیباترین لحظات زندگیم ثبت شد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:45  توسط یک مامان   |