تبليغاتX
ستایش

هفته گذشته بعد از این که دکتر رفتم و بهم گفت ستایش خانوم ۸ دی می آد و برنامه مرخصی زایمانم تقریبا تغییر کرد. توی پرانتز بگم که به گفته دکترم وزن دخترم کمی پایین هست. به خاطر همین تصمیم گرفتم چند روزی از مرخصی استعلاجی استفاده کنم. توی این چند روز حسابی استراحت کردم و به خودم رسیدم . از اونجایی که من هر روز حدودای ساعت ۴ - ۵ صبح گرسنم میشه توی این چند روز بلند می شدم و بدون دغدغه اداره رفتن و خواب موندن، برای خودم تخم مرغ محلی با روغن کرمانشاهی درست می کردم و بعدش هم داروم رو می خوردم و می خوابیدم تا ساعت ۱۰ - ۱۱ . گاهی هم اصلا متوجه رفتن همسرجان نمی شدم. بعد از بیدار شدن هم به کارای خونه می رسیدم. کمی کتاب می خوندم. ناهارم رو درست می کردم. بعدازظهر هم یا خونه مامان اینا می رفتم یا خونه می موندم. خلاصه این چند روز خیلی بهم خوش گذشت و یه استراحت مادرانه داشتم . از ستایش خانوم هم ممنونم که با لگدهاش اصلا نمی ذاشت بعدازظهرها کمی بخوابم. (فکر کنم اونم خوشحال بود که من خونه هستم).  

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:10 توسط یک مامان |

روز سه شنبه وقت دکتر داشتم. بعد از اداره رفتم مطب و دکترم قرار بود سونوگرافی بگیره. من هم فکر می کردم ۲۶ آذر زمان زایمانم هست و در واقع ۲۳ روز دیگه مونده. همونطور که تو پست قبل گفته بودم. اما دکترم بهم تاکید کرد که من در هفته ۳۴ قرار دارم و باید ۱ ماه دیگه صبر کنم . خانوم دکتر بهترین زمان رو ۸ دی ماه تشخیص داد. حالا باید ۱ ماه دیگه صبر کنم. البته کمی وقت دارم برای جمع و جور کردن و بستن ساک و از این جور چیزا. وای خدا چه قدر استرس دارم.   

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:6 توسط یک مامان |

دختر گلم اگر خدا بخواد ۲۳ روز دیگه می یاد پیشم  و من هنوز اداره می رم و خیلی خیلی هم کار دارم. چند روز پیش همه خرید دخترم تموم شد و دیشب هم بالاخره کمد و ویترینش اومد و حالا من موندم با یک عالمه کار . باید یه برنامه ریزی بکنم تا زودتر وسایل عزیز دلمو بچینم. بعدش برای مرخصی اقدام کنم و بعد هم ساک بیمارستان ستایش خانوم و خودم رو جمع کنم. خدا یا کمک کن زودتر کارام تموم بشه.

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 15:26 توسط یک مامان |

الان چند روزی میشه که حرکات دختر نازم توی شکمم یه تغییراتی کرده و دیگه از اون ضربه و لگدهای محکم خبری نیست و الان بیشتر تبدیل به نیشگون گرفتن شده. احساس می کنم انگشتای کوچیکش رو روی دیواره شکمم می کشه و چنگ می اندازه. وقتی این کارو می کنه خیلی قلقلکم می یاد . ناخودآگاه خودم رو جمع می کنم و یه احساس خیلی قشنگ بهم دست می ده . دیگه واقعا باورم میشه که دارم مادر میشم و یکی توی وجودم داره رشد و نمو پیدا می کنه. البته یه موقع هایی دلم هم می گیره . پیش خودم فکر می کنم تا یک ماه دیگه از این خبرا نیست. الان اون توی وجودمه هر جا که می خوام برم با هم هستیم. ولی وقتی اون بیاد و من بعد از مرخصی زایمان بخوام دوباره برم سرکار باید دوریشو تحمل کنم . نمی دونم می تونم یا نه. راستی یادم رفت بگم . طبق گفته دکترم، دخترم دقیقا ماه دیگه همین روز زمینی میشه و می یاد پیشم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:49 توسط یک مامان |

روز پنجشنبه یکی از قشنگترین روزهای عمرم بود. چون من و ستایش خانوم به همراه مامان جون رفتیم پاساژ آکسفورد برای خانوم خانوما وسایل خوشگل خریدیم. از لباس برای توی خونه و لباس مهمونی گرفته تا ناخن گیر و اسباب بازی، تخت ، کلاسکه و کری یر و ...

 همه شون خیلی خوشگل بودن و من سعی کردم که وسایلش رو در رنگ های مختلف بخرم. از سبز و آبی گرفته تا صورتی، طوسی و قرمز . دیروز هم (با این که من خیلی کمر درد داشتم بر اثر راه رفتن زیاد برای خرید) با بابا علی دوباره رفتیم و چیزایی که از قلم افتاده بود مثل درجه تب و ظرف خوشگل و ... برای دختر گلی خریدیم. حالا مامان و باباجون قراره وسایل ستایش جون رو هفته دیگه بیارن خونمون . من هم باید یه جای حسابی براشون باز کنم. دختر عزیزم همه وسایلت مبارکت باشه .

من از طرف ستایش خانوم و بابا علی و خودم از همه زحمت های باباجون و مامان جون که زحمت خرید  رو بر عهده داشتن تشکر می کنم و امیدوارم ستایش نوه خوبی براشون باشه.  

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 15:41 توسط یک مامان |

دیشب از اون شبهایی بود که خیلی بد خواب شده بودم اما توی اون ساعت های کمی که خوابیدم خواب یه دختر خوشگل رو دیدم با صورت گرد و موهای مشکی یه طرفه با لباس سبز خوشرنگ. چه قدر ماه بود این دخترک. وای خدا دارم لحظه شماری می کنم برای اون روزی که دخترم رو در آغوشم بکشم.  

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:1 توسط یک مامان |
الان من تو اداره دارم کارهامو انجام می دم. یه لحظه خیلی دلم برای دخترم تنگ شد. طبق گفته پزشکم، دخترم یک ماه و ۱۳ روز دیگه می یاد. دارم برای اون روز لحظه شماری می کنم. دوست دارم زودتر بذارمش روی شونه هام و تکونش بدم.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:59 توسط یک مامان |

توی این دو سه روز حسابی سرماخوردم و گلو درد بدی داشتم. یادم می یاد وقتی کوچکتر که بودم هر موقع سرما می خوردم مامانم برام آش و سوپ درست می کرد و حسابی آب لیمو شیرین و پرتغال برام می گرفت تا خوب خوب بشم. اما توی این دو روزی که مریض بودم به خاطر سرما خوردگی برادرم نتونستم خونه مامان اینا برم و خودم از خودم  پرستاری کردم. صبح که بلند می شدم اول یه لیوان شیر  گرم می خوردم و بعد هم برای ناهارم سوپ درست میکردم و توی این فاصله لیمو و پرتغال فراوان می خورم تا خدای نکرده آسیبی به خانم کوچولویی که توی شکمم دارم نرسه. ولی چه قدر دوست داشتم پیش مامانم باشم . الان با این که ۳۰ سالم شده ولی هنوز به آغوش گرم مادرم احتیاج دارم. ایشالله خدا همیشه برام نگهش داره.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:17 توسط یک مامان |
امروز ۲۸ مهر روز تولد حضرت معصومه (س) و روز ملی دختران است. این روز رو به همه لیلی های سرزمین ایران به ویژه لیلی خوشگل خودم که هنوز تو شکم مامانی هست تبریک می گم.

دخترم روزت مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:17 توسط یک مامان |

دختر خوشگلم روز جمعه از سومین سفرش هم برگشت.

روز چهارشنبه من و بابای دختر خانوم خیلی حوصلمون سر رفته بود. با خودمون فکر کردیم تا قبل از این که دختر نازمون بیاد یه سفر دو نفره بریم. هر چند ما بازم ۳ تا بودیم. برا همین هم پنجشنبه صبح به سمت شمال حرکت کردیم . البته من خیلی استرس داشتم چون میگن سفر در ماه هفتم خیلی خطرناکه ولی من خیلی مواظب بودم. بابای دختر طلا هم هر یک ساعت یکبار نگه می داشت تا من کمی قدم بزنم. احساس خوبی داشتم . این سفر برام خیلی لازم بود تا آمادگی بیشتری برای اومدن خانوم خانوما داشته باشم. توی نوشهر هم رفتیم یه مرکز خرید. اولین لباس مهمونی عزیزم رو خریدم. وای خیلی خیلی خوشگله .

اون لباس رو اونقدر بوییدم و بوسیدم و شدیدا منتظرم تا اون رو در یکی از مهمونی ها تن دختر خوشگل و نازم بکنم.

خانوم ناز خیلی خیلی دوستت دارم  و من و بابا خیلی منتظرت هستیم تا زندگیمون رو شیرین تر از قبل بکنی .

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:37 توسط یک مامان |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

mamanleila

یک مامان

mamanleila

http://mamanleila.blogfa.com

ستایش

ستایش

ستایش

ستایش

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog